دانلود اپلیکیشن



ملاقات در شب آفتابی

علی موذنی(مولف)

ناشر : قدیانی

قیمت : ۳۰,۰۰۰ ریال  

افزودن به سبد خرید

اضافه به علاقه مندی ها
اطلاعات بیشتر
  • درباره کتاب
  • درباره نویسنده
  • درباره ناشر
  • نظرات
«ملاقات درشب آفتابی» در چهار بخش نوشته شده که دردل هر بخش نیزفصل های متعددی گنجانده شده است. هرچند شرایط علت و معلولی دقیقی برای پیرنگ رمان تدارک دیده نشده، ولی عنصر تصادف و یکبارگی انجام اتفاق ها، سهم مهمی از پاسخگویی به چراهای وقایع را به دوش می کشد. نویسنده با خلق شخصیت های توانمند و به یادماندنی، اعتقادات قلبی خود را به مخاطب القا می کند. روایت «ملاقات درشب آفتابی» به شیوه ی نویی پی ریزی شده است. صفایی کلیت قصه را روایت می کند. زندگی خصوصی و مشاجراتش با همسری برون گرا و متوقع، چاشنی وقایع اصلی می شود و همسرش که در ابتدا فقط فکر مادیات است، رفته رفته به دنیای جدید صفایی، وارد می شود. استفاده از همین تمهید، داستان را از حالت کلیشه ای شدن دور نگه داشته است. داستان، شخصیت محور است، و نویسنده از آوردن اشخاص ناکارآمد پرهیز می کند. نویسنده درانتخاب عنوان داستان نیز هوشمندانه کارکرده است. ملاقات درشب آفتابی، اشاره دارد به شب عملیاتی که کیانی نابینا، حسینی را بر دوش می کشد و قرار می شود که حسینی چشم کیانی باشد، اما چند لحظه بعد، از شدت خونریزی بی هوش می شود و جانباز کیانی با قدرت ایمان و توکل بر خدا به تنهایی از میان موانع و مهمات می گذرد تا به نیروهای خودی می رسد. و به زعم موذنی این توفیق جز در شبی آفتابی ممکن نمی شود.
موسسه انتشارات قدیانی یک ناشر خصوصی می باشد که فعالیت خود را از سال 1355 به طور رسمی آغاز کرده است. این انتشارات در حال حاضر دارای 2500 عنوان کتاب در حوزه خردسال، کودک، نوجوان و جوان می باشد. با توجه به سابقه فعالیت وسیع در این حوزه، این نشر در بخش تولید کتاب خردسال، کودک و نوجوان در سطح کشور مقام اول را دارا می باشد و نیز این موسسه تاکنون هشت بار موفق به دریافت لوح ناشر نمونه کشور از سوی ریاست جمهوری شده است.

ارسال نظر جدید

امتیاز شما به این کتاب :

  • سجاد حاجوی (دیدگاه)
    یکی از زیباترین کتاب هایی که تا به حال خوندم ... عالیییی ... عالییییی
  • (دیدگاه)
    یکی از زیباترین کتاب های حوزه دفاع مقدس
  • محمد زمانی (برش طلایی)
    نشست. بر صورت و لباسش خون خشکیده بود. گفتم: «تو دو تا چشم داده‌ای، من دو تا پا.» خندید. گفت: «باید بگردیم و کسی را که دو تا دستش را از دست داده، پیدا کنیم.» خندیدم. گفتم: «می‌خواهی تیم تشکیل بدهی؟» خندیدیم و انگار به پناهی که می‌خواستیم، رسیده باشیم، من پاهای او را و او سر مرا در آغوش فشردیم و گریه کردیم.